بامداد

و شب فریادی طولانی است...

واسه ما فرقی نداره

هرجا باشیم شب نشینیم

دل خوشیم به اینکه شاید

سحر و یه روز ببینیم!

پ.ن:خوش گذشت.خوش باشید.


نویسنده : زهرا خلعتبری ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ تاریخ پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠


نمونه ای از پیامک های فرستاده شده به این جانب؛

پیش فروش بوس های نوروزی آغاز شد برای ثبت نام لپتو بیار جلو!!!!!!!!.سال نو مبارک

بهار ثانیه ثانیه می آید و اینجا کسی هست که به اندازه ی شکوفه های بهاری برایت آرزوی خوب دارد. سال نو پیشاپیش مبارک

آسمانت بی غبار/ سهم چشمانت بهار/ قلبت از هرغصه دور/ بزم عشقت پر سرور/ بخت و تقدیرت قشنگ/ عمر شیرینت بلند/ پیشاپیش سال نو مبارک

مهم نیست که قفلها دست کیست. مهم اینست که کلید ها دست خداست. از ته دل دعا میکنم که شاه کلید تمام قفلها را از خدا عیدی بگیری. سال نو پیشاپیش مبارک

تق تق تق... کیه کیه....  منم منم پیامک .میخوام بگم جلو جلو. عید شما مبارک!!!!!

...

خیلی جالبه که آدمها شبیه شخصیت خودشون پیامک میزنند ما هم که بی شخصیت به هیچکی پیامک نزدیم!

سال جدیدم رسید و  برای من سال خطر کردنه. خیلی بیشتر از ظرفیتم.داشتم با خودم فکر میکردم که خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که خودم معجزه ی خودم باشم پس به توصیه ات گوش میکنم یه کم پا میذارم رو دل بی صاحاب!!! یه کم به حرفاش گوش نمیدم. یه کم بلند بلند میگم نه نمیشه.بذار یه دفعه هم شده من دل خودمو بشکونم...نمیدونم تلفیقی از لینک این پارک و رضا یزدانی چه ربطی به حال و هوای چند ساعت قبل عید داره ولی چقد خوبه شما هم گوش کنید!

الان نمیدونم این پست طنزه جدیه چیه!فقط اینکه دوست دارم تمام روزهای پیش رو این بیت و تکرار کنم

...باید برود هر چه شود گو بشو و باش

بگذار که این جاده خطر داشته باشد...

میدونم خدا بزرگتره!


نویسنده : زهرا خلعتبری ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩


نگران نباش رمانی از مهسا محب علی است.دو سالی میشد که در کتابفروشی ها میدیدمش نقدهایی هم راجع با آن خوانده بودم اما همیشه چیزی مانعم میشد انگار فهمیدن حقیقت را به عقب بیندازی. بالاخره راضی شدم بخوانمش نوع نوشتار محب علی برایم اشناست قبلن کتاب نفرین خاکستری اش را خوانده بودم میدانم که  اسطوره کار کردن سخت است اما کلیت نفرین خاکستری برایم جذاب نبود!ولی نگران نباش رمان واقعن جالبی است وقتی خواندمش نگران خودم شدم

یاد حرف خواهر میافتم که یک بار گفت وقتی دبیرستانی بودیم برایمان عجیب بود که چرا دانشجو جماعت معتاد میشود!الان برایمان عجیب است که  چرا خودمان معتاد نمیشویم!!!

تک تک لحظه های اینجا بودن نگرانم میکند؛

نگران اینک نتوانم دوباره بخندم، فریاد بکشم، خودم باشم

نگران اینک دیگر مادر را نخواهم و پدر را دوست نداشته باشم

نگران اینکه یک روز دفتر خاطراتم آرزوهایم را یادم بیاورد

نگران اینکه میدانم میفهمم که دیگر خوشبخت نیستم 

 و نگران خدا که دیگر نگران من نیست!

 

پ.ن١:یک بار یک شاعری یک غلطی کرد گفت دنیا اگه تاریک شد دستای فانوسو بگیر! چه طور دلشان میاید دلخوشمان کنند!چرا این همه دروغ!؟؟؟

پ.ن٢:این مطلب حدود دو هفته بعد از خواندن کتاب بر روی کاغذ آمد این را گفتم که فکر نکنید جو گیرش شده ام!کلن کتاب خواندن کار خطرناکی است این را به عنوان یک نصیحت دوستانه پذیرا باشد!


نویسنده : زهرا خلعتبری ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩


قهرت به ماه گرفتگی می ماند

میدانم که اینطور نمی مانی اما

در تقویمم می نویسمت!

-------

دیگر حتا فریاد هم که میزنم

کسی نگاهم نمی کند

تمام این سالها خدا میخواست

زندگی کردن را یادم دهد...

----

 

 پ.ن:هیچ جیز مثل گذشتن زمان لذت بخش نیست!

 

 


نویسنده : زهرا خلعتبری ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩


"زمان گذشت /زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت/ در کوچه باد میاید...سلام ای شب معصوم /سلام ای شبی که چشمهای گرگهای بیابان را/ به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل میکنی..."١

آن زمان که کتاب خشم و هیاهوی فاکنر را به نیمه رسانده بودم و تمام تلاشم این بود که کتاب به نیمه رسانده ی نان سال های جوانی هانریش بل را با بی رغبتی تمام کنم و درست بعد از خواندن دو دفتر شعر از رسول یونان و یک دفتر از شمس لنگرودی و یاد داشت برداری از آنها و باز هم درست بعد از خواندن جعبه ی پر از نامه های دوستان از یاد رفته ام که همه را با جزئیات به یاد دارم و اینگونه است ک دفتر خاطرات نیز چیز بی معنایی می نماید و درست وقتی ساعت نزدیک به چهار بار نواختن رسید و کسی نبود که شعر های خلاصه کرده ام، نامه های مزخرف دوستان از یاد رفته ام، و نظرات شاذم! پیرامون کتب خوانده شده را بشنود و حتا کسی نبود که بگویم ...و من  آدم ناشناخته ای را میخواستم که فقط دو گوش داشته باشد و یک دهان که گاهی فقط بشنود و گاهی فقط بگوید و بعضی وقتها که دعوایمان شود او برود و هر وقت که خواستم بیاید و هی نگوید هی پندم ندهد هی از بزرگ بودن خودش و بچه بودن من نگوید فقط دو گوش و یک دهان برای پر کردن  این زمان بیکار زمان دل گرفته ی لعنتی  ... و درست وقتی که ساعت چهار بار نواخت از گوشی به اشتباه جا مانده ی خواهرم در اتاق برای خود پیامکی زدم که:

((زهرا من عاشقت هستم !!!!!"حالا بیا و عشق را باور کن"٢))

 غرض اینکه عشق ثمره ی بیکاریست!.

 

١.از شعر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد فروغ فرخزاد

٢.نخستین مصرع این شعر برای تو نوشته شد/مصرع بعد را نمیدانم به یاد که خواهم نوشت /حالا بیا وووو عشق را باور کن! (صباح الدین قدرت آکسال از مجموعه ی  شعرهای شاعران ترک، ترجمه از رسول یونان)

پ.ن:تغییرات اعمال شده در بلاگ نیز به سبب بی کاریست!


نویسنده : زهرا خلعتبری ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩


گوسفند ها را شمردیم که خواب بیاید

بیداریم و میشماریم به امید اینکه خواب باشد!

...

گوسفند به دلایلی حیوان مورد علاقه ی من است؛

گوسفند کردن کسی راحت است!

گوسفند شدن برای کسی راحت است!

گوسفندانه کشتن آدمها راحت است(دیگه حرف سیاسی نمیزد میترسید)

گوسفندانه در زمان امتحانات بودن راحت است(تاکید بر قضیه اصلاح آقایان)!-قبل از هر واکنشی شوخی بود.

گوسفندانه سر امتحان جزای اختصاصی و بین الملل خصوصی برگه را جویدن راحت است!

گوسفند را مجاب کردن که زندگی کند و آرزویی نداشته باشد راحت است!

داشتم میگفتم که گوسفند ها را میشماریم...

میپرسد خوابت نمیاید؟

میگویم فقط کمی!


نویسنده : زهرا خلعتبری ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩


-خسته شده اید آقا؟

-من... آه....بله...شاید!!

-با من یک لیوان() میخورید؟

-متشکرم ...نمیدانم... بله!

-باز هم حرف میزند آقا؟؟؟؟؟

-من؟؟ من حرف میزنم؟؟

اشتباه نمیکنید؟؟؟؟

بار دیگر شهری که دوست میداشتم/نادرابراهیمی

پ.ن١:میدونی،آدم میتونه برای آرزوهاش هزینه بده کم،زیاد یا هر چی اما نمیتونه آرزوهاشو بکشه بقول یه شاعری:(دانم سوزی پیچی می حکم قتله اگه بمیرم می شعر و صدا مانه،پس مانم!)(گیلکی بود فشار نیار)نمیتونی هکش کنی!...

 


نویسنده : زهرا خلعتبری ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩


تا بحال اینجا حرفی از رویا نزدم

خیلی ها نوشتن،ما خوندیم.گفتنو ما شنیدیم حتا برخورد کردیم

دیشب خواب دیدم مثل آخرین بار محکم بغلش کردم و

 میبوسمش 

...

خواستم این پستو بذارم تا بگم...

وقتی کنده ی درختی روی آب میافتد

میتوانی انتظار داشته باشی که غرق نشود

اما آدمی را به آب میاندازند

- او بزرگ شده او فهمیده او نمیتواند خود را بخواب بزند!!!!

و غرق میشود اما

چه کسی در انتها حسرت میخورد

من آدمی که به آرامش میرسد !

یا توی درخت ک به اجبار سالها میروی... 

پ.ن:خوشحالم که  انسانمو یک روز راحت میشم.حالا مقایسه کن رویا ها رو با...

 "سفر مرا به کجا میبرد!"


نویسنده : زهرا خلعتبری ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩